
پس از نوشیدن رانی خنک و سرو ناهار در اتوبوس ، مسیر سه ساعته کاظمین تا نجف اشرف فرصت خوبی می شود که با همسفرانمان بیشتر آشنا شویم . اتوبوس ما یعنی همان گروه 13 به مدیریت آقای محسن خانی زاده و به امامت حاج صادق احسانبخش برادر حامد است که فکر اصلی این سفر با اوست .
در گروه ما کسانی چون هابیل و همسرش ، آقا سید سعید حسن پور و احتمالاً مادرش (چون خودش ظاهراً عزب اوغلی است!) ، آقای رحیمی و خانم و دخترش ( که خودش را نخود هر آش می کند و البته زحمت فیلمبرداری از سفر با اوست)، آقا جواد یا همان حاج سالار ، آقای سعیدی فر و همسرش که هر دو از دزفول آمده اند و هر دو وبلاگ نویس هستند و البته برای کوثر کوچولویشان هم وبلاگ ِ "نی نی شاهد" را راه اندازی کرده اند و چند خانوم دیگر که همه وبلاگ نویس و فعال شبکه های اجتماعی هستند اما من نمی شناسمشان .
دو دختر خانومی که در صندلی کناری ما نشسته اند به من و عمه خانوم مغز پسته و بادوم و قیسی و ... تعارف می کنند . بر می داریم . سر صحبت باز می شود در حالی که آنها مرا می شناسند و من نه ! یکی شان می گوید : آقای دژاکام ! من زیتون هستم . از اسم زیتون یادم می آید که در گودر کسی با این نام را در فالوئرهایم دارم . خوشحال می شوم . از خانوم کنار دستی اش می پرسم که توضیح می دهد : من راحیل هستم ؛ راحیل ِ گودر. می گویم : اسم دختر من هم راحیل است و توضیح می دهد که خیلی ها به همین دلیل فکر می کرده اند که من دختر شما هستم !
حاج صادق احسانبخش هم از آن روحانیان جوان خوش سفری است که از بودن با او لذت می بری . نه فقط به خاطر اخلاق خوبی که دارد بلکه برای اطلاعات خوبی که در هر مسیر از زیارتگاه مقصد به ما می دهد و روضه مختصری که می خواند و ما با روضه او و دیدن گنبد و گلدسته حرم امیر المؤمنین "ع" مسیر سه ساعته را به پایان می رسانیم .

اتوبوسها در عراق حق ورود به مرکز شهرها را ندارند و به همین دلیل یا در توقفگاههای خارج شهر می ایستند یا با فاصله ای از مرکز شهر مسافرانشان را پیاده می کنند. البته در نجف ، با فاصله ای نه خیلی زیاد تقریباً یک بار دور حرم مولا می گردیم تا راننده در جایی نه چندان دور بایستد . باید چمدانها را هم از اتوبوس بر داریم و تا محل هتل ببریم . اما اینجا نوجوانانی ژنده پوش با گاریهای چوبیی که به آن "عَرَیانه" می گویند خودشان را به پای اتوبوسها می رسانند و با فریاد و سر و صدا از مسافران می خواهند که بارهایشان را با گاری آنها ببرند.
آقای خانی زاده که شاید سی اُمین باری است که در کسوت مدیر کاروان مشرف می شود، قیمت می پرسد و با پنج تا از این نوجوانان به قیمت هر گاری یک هزار تومان به توافق می رسد و جالب اینجاست که هر کدام از این عربانه ها ، باری به اندازه یک وانت ( با کمی اغراق البته ) را حمل می کنند . خانی زاده اسم هتل را به آنها می گوید و آنها در میان داد و فریاد خودشان و رقبای نوجوانشان بارها را جلو جلو به سمت مقصد می برند و ما پیاده راه را طی می کنیم . البته اصرارهای آقای خانی زاده به خانومها برای اینکه می توانید سه چهار تا سه چهار تا سوار این گاریها شوید تا شما را بدون زحمت به هتل ببرند بی فایده می ماند و کسی مشتری دیگر گاریها نمی شود .
هتل ما "المباهله" نام دارد که فاصله آن با حرم چیزی حدود یک کیلومتر است . در ذهنم موقعیت جغرافیایی آن را به نسبت بار قبل که در شارع الرسول بودیم مقایسه می کنم و نمی توانم تطبیق بدهم که در کجای آن خیابان هستیم ، اما مطمئنم که اگر به حرم بروم می توانم منزلگاه قبلی را پیدا کنم .
هتل مباهله انصافاً آبرومند است . مدت زیادی طول نمی کشد که در لابی آن تجمع می کنیم و مرد سرخابی پوش گروه 13 خیلی زود در قسمت پذیرش ، تعداد اطاقها را با مسافران خودش تطبیق می دهد و اول از همه کلید اطاق شماره 313 را به من می دهد تا در آنجا مستقر شویم .بعد هم به هر کس یک کارت هتل را میدهد تا در داخل گردن آویزمان بگذاریم تا در صورت گم شدن یا وقوع احتمالی حادثه ، بتوانیم با بتوانند پیدایمان کنند. سپس بلند اعلام می کند که هر کس طلایی ، جواهری ، چیز قیمتیی دارد تحویل بدهد و رسید بگیرد تا خیالش راحت باشد . حامد هم یک سخنرانی کوتاه مدت می کند و می گوید ساعت ده امشب به حرم می رویم و ساعت ده صبح فردا هم با هماهنگیهای به عمل آمده با مسئولان حرم حضرت امیر "ع" ، دیداری از بخشهای مختلف حرم - بخصوص بخشهایی که کسی را راه نمی دهند و بخشهایی که دارند بازسازی می کنند -داریم و استثنائاً به ما اجازه داده اند که دوربین و تعدادی تلفن همراه هم داخل ببریم . بعد اضافه می کند که بعد از بازدید و زیارت و نماز هم ، ساعت 5/12 به مهمانسرای حضرت می رویم و ناهار را مهمان آقا هستیم . کسانی هم که دوست ندارند در بازدید فرهنگی باشند و می خواهند به زیارت بپردازند سر ساعت جلوی در مهمانسرای حضرت در مقابل باب القبله باشند.
من معطل ساعت ده امشب نمی شوم و فوراً غسل زیارت می کنم و با عمه خانوم به سمت حرم می رویم تا به نماز مغرب و عشا برسیم . اذان می گویند که جلوی در حرم مولا رسیده ایم در حالی که تابلوی سبز بالای سر در ورودی دلهامان را تکان می دهد :
السلام علیک یا اباالحسن یا اخا رسول الله ...




